تبليغاتX
My days

























My days

دانشگاه من...روزگارمن

ممنونم از همه دوستای مهربونم توی کامنتا چه خصوصی چه غیرخصوصی حالمو پرسیدین.

مامان وبابا دارن برنامه سفرواسه عید میریزن ولی من دوست دارم سال تحویل روخونه باشم.اصلایه حسیه که دوست دارم همین سالی یکباررو پای 7سین باشم.

داداشمم که نیست الان 2به 1 هستیم.نمیدونم اوناپیروز میشن یامن! البته جنگ نیستا! اونا میگن قبل سال بریم جاده ها خلوتتره هفت سین برداربیارهمرات!من قبول نمیکنم!شدم مث بچه کوچلوهای بهانه گیر!...

* تمام قلب توبه من نمیرسه......!!

| | 3:39 AM | zohi| |

دو شنبه هفته پیش یکدفعه حالم بدشدوحشتناک...گلاب به روتون سه بارتهوع ...شب هم کلی تب ولرز مامانی بنده خدا تاصبح بیداربود.

روزبعد رفتم دکتر بهم سرم وصل کردن:( دکترگفت ویروسه که خیلی شایع شده. ای جونم داداشی تا فهمیدن زودی با زنش اومدن خونه پیشم احوالپرسی یه بلوز خیلی خووووشکل برام اوردن گفتم شماها خیلی محبت دارین .خلاصه تاجمعه کلا افتادم.یه مهمونی هم داشتیم بخاطرمن کنسل شد افتاداین هفته.

ولی این سردرده خوب بشو نیست میگیره ول میکنه.

* جونم یه بنده خدایی هم حالمو پرسید شوقیدم!


| | 2:41 AM | zohi| |

نمیدونم توی وبلاگم چی باید بنوسم.احساس میکنم فقط دوران دانشگاه وخاطراتش جالب بودن.

خسته شدم از روزمرگی.جویای کارم یه کاری که باروحیاتم سازگارباشه.مثلاهمه میگن زبان خوندی بروتدریس ولی اول اینکه من چون دبیری نبودم و ادبیات بودم بیشتر آثارادبیات رو خوندیم تاگرامر و... کلا هم از گرامرخوشم نمیادوتوی مودش نیستم.بعدشم من اصلا اعصاب وحوصله تدریس روندارم! واقعانمیدونم چرا بی اعصاب شدم! به یکی دوجا سپاروندم تاخداچی بخواد آیابشه آیانشه! فقط محض سرگرمی میخوام.

....کاش میدونستم چرا بعضی آدمااینقدربهم متلک میندازن درصورتی من کاری به کارشون ندارم ولی فکراونامشکل داره.(منظورم بعضی ازاقوامه....).

*.....................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

| | 2:5 AM | zohi| |

بگذار هر چه از دست میرود برود !
آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد
هر چه باشد
حتی زندگی…
| | 2:7 AM | zohi|

بالاخره جمعه شب,عروسی داداشی هم به خیروخوشی تموم شدورسماخواهرشوهرشدم.

خداروشکر مراسم خیلی خوب بود.اینقدر احساساتی شدم فکرشو نمیکردم اینجوری بشم, بعدزمان عقدباید یک طرف سفره رو میگرفتم که قندمیسابیدن بالای سر داداشم بودم بقدری بغض کرده بودم که گوشه چشمم خیس شده بود.کلی جلوی خودمو گرفتم.

ولی موقع شام.... آهنگ بی کلام الهه ناز رو گذاشته بودن یاد دوران بچگیمون با داداشی افتادم ماهم که دوتا بیشترنبودیم فقط همدیگرو داشتیم.دیگه آی گریه کردم وکردم... دوتاازبچه های اقوام بامعرفت که کنارم بودن اشکامو پاک کردن و شوخی میکردن که بخندم.از اون طرف هم این آهنگ تموم بشو نبودکه نبود. تا بالاخره آروم شدم ولی آرایش چشمم خراب شد و بردنم توی یه اتاق صورتمو درست کردن.

بعدشم داداشی اومد منو گرفت توی بغلش و رفتیم وسط با اینکه رقصم خوب نیست , باخودش و عروس یه پایی برداشتیم.

الانم رفتن ماه عسل مشهد.

خداروشکرهمه چی به خیروخوشی تموم شد.

| | 2:8 AM | zohi| |

*نشستم روی تختم بعد پام یهو خورده به یه چیزی عین مار!دومترپریدم از ترس اومدم جیغ بزنم دیدم سیم شارژره...!

*سی دی دادم مامانم عکسهای قدیمی رو ببینه یکدفعه صدای آهنگ رضایا اومد.من:مامان رضایا گوش میدی:D مامان:این چه سی دی هست آخه دادی بهم! :|

*سه دست لباس خریدم برای عروسی که همون دست سوم موردپسندم شد ,!

*واااااااااااااای جمعه شب!!!!!!!!!!!!!! عروسی نیناش ناش! خدا به خیرکنه!

| | 3:7 AM | zohi| |

آخرش این آدمایی ساعت وقتی هستن منو سکته میدن!

اینم خط ونشون |*

| | 2:35 AM | zohi|

Design By : shotSkin.com