*این فیلم غرور و تعصب (pride and prejudice)*رو خیلی خیلی خیلی دوستش دارم!
خیلی وقته گرفتمش و دیدمش ...شاید ۱۰۰۰ بار....اما یه حس قشنگ و یه غروری توشه که من خیلی اونو توی هر دویی دوستشون دارم حس میکنم!
...غرور زیبای آقای دارسی!...میمیرم براش!

اصلا همین غرورها هست که کار دست آدم میده و آدما رو از هم دور میکنه...فکر میکنن آدم همیشه روی این دنیای مادی هست و.....حالا فرصت هست! ((جو گیر شدما!...
))*
فکر کنم دی وی دی داره میسوزه بس که دیدمش! مامان رو هم بزور نشوندم پاش ۲ساعت کامل از زندگی بازش کردم اینو ببینه!...الحق خوشش اومد!
کتابشو باید ترم پیش که استاد معرفی کرد میخوندیم اما چون زیاد بود و من نصفیشو خوندم....فیلمشو دیدم که بهانه خوبی بود!...نمره کامل هم ازش گرفتم!![]()
اگه فیلمشو ندیدی پیشنهاد میکنم ببینی"ویدیو کلوپا هم دارنش!....
**خواهشمندیم غرور خود را کنار بگذارید!
**یه علی آقا هست توی سوپری محله ما خیلی بداخلاقه! اسمش گذاشتم علی آقا بداخلاق! هر وقت از جلوش رد میشیم میگم: باباااااا علی آقا بداخلاقه!.... الحق میترسم ازش خرید کنم!.... همیشه اینجوریه :
!یه بار بین نان ها رو میگشتم ۲تا خوب بردارم....جیغ زد:خانممم همهشون خوبن دیگه! من:
..... و از اون شب این لقب رو بهش دادم!.... و تا جایی بتونم از خرید کردن این سوپر در میرم و بابا رو میفرستم!
....با خانم بچه هاش هم همینطوریه!؟؟؟؟؟
**ترانه مادری شدیدا حالم رو گرفت!....مادربزرگه نباید میرفت!![]()
*ای وای من چم شده؟؟ الان شدم عین خلا....گرمم میشه کلر روشن میکنم سردم میشه خاموش میکنم....باز روز از نو روزی از نو....![]()
* بس که این کرمان خراب شده رو گشتیم برای خرید لباس سرگیجه گرفتیم!..۳۵۰ تا مغازه... همه لباسا یا بی ریخت بودن یا رنگشون مورد پسند نبودن.....قربون قیمتا هم که برم....حالا راضی بودیم لااقل یه چیز به درد بخور پیدا بشه قیمتش به کنار تا بالاخره بر حسب اتفاق ۵شنبه یه لبلس مامانی پیدا کردم...و بابا نفس راحتی کشید!!!
.....امیدوارم فعلا آخرین عروسی باشه که در حال حاضر حوصله لباس پیدا کردن ندارم!
*تازه یه فروشنده پرور به زور میخواست کت دامنشو بخرم.... گفتم بابا خوشم نمیاد ازش...حالا اونم هی میگفت بارو کنین جدیده از تهران اومده!....گفتم بابا بگو ول کنه این منو!
.....
*نمیدونم چرا هر چقدرررررررر این سلام آخر احسان رو گوش میدم سیر نمیشم!.....چقدر زیبا میخونه!...
*آهان! من واقعا نمیدونم چرا هروقت پشت سر این استاد انصاری غیبت میکنم و.....
درست ۳ یا۴روز بعدش این اونکارو انجام میده!....نکنه بهش وحی میرسه
.....یه بار که توی وب گفتم این نمرات مارو نمیده چند روز بعدش داد....حالا هم چند روز پیش به سارا گفتم این سوسول خان ما هنوز نمرات رو وارد لیست اصلی نکرده بده آموزش بزنن اینترنت....و کلی بهش بدوبیراهای جالبی دادم...سارا هی خندید...دقیقا ۴روز بعد رفتم سایت دانشگاه و چشام ۶تا شد!
....آقا نمرات رو دادن آموزش و.....!
*من حوصله عروسی رفتن ندارمممممممممممممممممممممم
خصوصا توی این آرایشگاه شلوغ...چقدر هم موهای منو میکشه این خانمه
با این اتوی داغ....توی این گرما انگار کله مو کردن توی تنور .....
....
*حقیقتا تنبل شدم که هنوز دنبال معاینه چشم گواهینامه نرفتم!!!! داداش خان تیکه میپرونن!![]()
*۴شنبه که عید مبعث بود رفتیم باغ شاهزاده ماهان....عجب خوش گذشت....
....خیلییییییی وقت بود نرفته بودم اونجا....فکر کنم از ۳راهنمایی!
.....بخاطر همین همش ازش عکس گرفتم....![]()
*وای.....تابستون داره میره.....بگیرینشششش دوست جووونااااا...
ای وای ای وای....خوابم یا که بیدار...؟؟
**دلمان برای هر دو عدد محسن تنگیده میباشد!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()

آخه چی بگم؟!!!!....به هیمن زودی هم یک ماه و اندی از تعطیلات گذشت!
راستیییییییییی.....:
۱.اول اینکه هفته پیش رفیق ایام دبیرستان درست روزی که قرار ب.د بریم برای تعیین سطحش حالشان کاملا بهم میخورد و بنده در حالت دماغ سوختگی کامل بسر بردم!....
۲.بچه بد فرصت دیدار با استاد رو ازم گرفت!....اینقدر ناراحت شدم ازش دیگه ازش احوالی نگرفتم!
...
۳.کانون کیش ایر برای جلب مشتری (نه اینکه کم پول پارو میکنه؟!)،برای ترم آینده جلسات فری دیسکاشن و احیانا پخش فیلم میخواد بذاره توی هتل پارس!...لااقل این هتل گران فروش هم به نوایی برسه!....اگه خوب منتفی نشه و استاد ما هم همون جیگری میخوام باشه چه شودددددددد!!!
اونجا هم که به به قربونش برم هتل پارس همش سوسول بازی و .....هست و حالی به حولی!
۴.با آه و ناه شدیدددددددددددددددددد:دندانمان بسی درد میکند ....سمت چپمان!
۵.جالب است نام دکتر دندانپزشکم محسن میباشد![]()
....شد ۳محسن!
این روزا باید برم پیش همین محسن!
۶.هفته آینده عروسی و دامادی میباشد~همون پسر عمه که من اصلا حوصله ندارممممممممم....!
۷.روز شنبه همون هفته آینده ۱۹ مرداد جلسه اول کانون و....
......
۸.هنوز معاینه چشم برای گواهینامه نرفته ام!..... ترس من از امتحانات بدیش خصوصا شهر ه!![]()
۹.دلمان بسی برای دانشگاه پکید!.... عجب رسمیه تا میریم متنفریم تا نمیریم دلمون میپکه!....
*توضیح این عکس رو پایین نوشتم:"

و اماااااااااا..........مهمترینش:
۱۰.هفته پیش طزفای خونه خاله کار داشتیم....و قبلانا سارا بهم اطلاع داده بود که یه مغازه.....فروشی اونجاها هست که یه بار محسن رو با یه پسری دیده داشتن بدمینتون بازی میکردن و....که قبلا نا سمند محسن رو خودمم دیده بودم.... خلاصه.... رفتیم پیش خاله و موقع برگشتن من پافشاری کردم بابا بره جلوی مغازه....فروشی.... بابا هم هی میگفت آخه تو چکار داری اینجا؟!!!!! (آقا میفهمه من چکار دارم به رو خودش نمیاره)*....خلاصه رفت جلوش با ماشین و بگو چی دیدم؟؟؟
روی سکوی جلوی مغازه....سمت راست یه پسره تپلی شبیه محسن بود و سمت چپ هم....آق محسن گل گلابی!.... پیراهن و شلوار کرم داشت و سرشو انداخته بود پایین و یه تسبیح توی دستش بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...... به محض اینکه سرشو اورد بالا من روی صندلی ماشین اب شدم تا منو نبینه!....و جاسوسانه چهرهشو دید زدم!.... اندوهی زایدالوصف و غمی شدید در چشمان مظلومش موج میزد!....چهره اش کاملا غمگین بود!.... تا خواست کنجکاوی کنه گفتم:بابا بزن برو که دارم تابلو میشم! و بابا گفت:عجب شیطونی هستی تو....و گازشو گرفت.....!
برامم جالب بود توی بالا شهر ایشون عوض چشم چرونی و دیپس دیپپس آهنگ گوش کنه چرا تسبیح میشماره؟؟ آخی نکنه عاشقه؟
تا شب از فکرش بیرون نمیرفتم! چقدر دلم براش سوخت!..... برای اون چهره و چشمان معصوم و مظلوم!...و به این نتیجه رسیدم که :من خیلییییی بی وفام!
سارا هم گفت تو خیلی بی معرفتی!این طفل معصوم ول کردی چسبیدی به استاده؟؟!
.....
خوب .....استاده هم دوس داشتنیه!!! چیکارش کنم؟؟!![]()
![]()
![]()
**پست بعدی میخوام جریان به اصطلاح عاشق شدنم رو با محسن ۱ تعریف کنم!![]()

*راستی این عکس سمت چپ وب کلاسش برام کلی خاطره انگیزه "توش با ۲تا محسن یه جا کلاس داشتم!!!...بخاطر همین انتخابش کردم واسه اینجا!![]()
![]()

*بر آن شدیم قالب را تغییر دهیم!
*با سارا دنبال مانتویی برای تابستان گشتیم٫مانتویی زیبا بس مخ ما را زده است....اما قیمتش هم کمی زیباتر است!....بر آن شدیم تا بر روی مخ های والدین گرامی کار کنیم!....که موفق شدیم خوشبختانه!...تا چند روز دیگر ایشالله بر تنمانی مانتویی جونی![]()
.....
*بر آن شدیم همرا رفیق سالیان دبیرستان و پیش دانشگاهی مان که پیام نور رفت و جدا شدیم از هم.... بدلیل ضعیف بودن زبانش و ثبت نام در کیش ایر همراهشان ۲شنبه ایی احیانا برویم....راه و چاه نشانشان دهیم....
*سارا میگوید بلا نگیری من میدونم تو خداته بری اونجا..... و توی اتاق اساتید را دید بزنی بخاطر بنده خدا!
*با پدرمان کمی کل کل کردیم که نتیجه زیبایی نداشت و در حقیقت آشتی کردم!![]()
*آزی جان ما خوش نیستیم....خوش نشان میدهیم! باور بفرمایید!![]()
*دلمان برای فروشندگانی که از بیکاری مگس می پراندند بسی سوخت!.... حتی یکی هم آریان ۴ گذاشته بود و گوش میداد!
*خودمانیم این آقا احسان خواجه امیری شباهتی عجیبا به استاد انصاری ما دارد! زمانی احسان میبینیم بسی میذوقیم به یاد او!......خصوصا این عکس...به نظر شما آیا خوش تیپ است؟

۱.صبح روز شنبه ۲۲ تیر...ساعت ۷:۲۴ صبح....در حالت نیمه بیداری موبایلمان را روشن مینماییم....اس ام اسی میرسد....و هاج و واج میخوانیمش:
سلام عزیزم.خوبی؟ پاس کردی....اما سارا افتاده نمراتتونم اینه.ساعت ۱۱ اعتراضه!
اس ام اس فرزان بود! (درست شب بعد از اینکه توی وب گفتم استاد مجرد محترم به فکر ما نیست نگو آقا بهش وحی رسیده احیانا نمرات ما را داده)!*
به سارا اس ام اس میدهیم که افتادی...اعتراض میری؟ میگوید بله!شما هم تشریف بیاورید!!! هم از دلتنگی استاد انصاری در بیایی هم چونه منو بزن با من ببینم ۱۰ میده! ما هم از خدا خواسته....!
ساعت ۱۱ اعتراض گذاشتن.... ۴نفر بیش نبودیم...که از این ۴نفر ۲نفر افتاده بودن و اون یکی هم دوستش رو اورده بود برای چک و چونه زدن!....
جناب آقا تشریف نمی اوردند!
آتیشی شدیم! نزدیک ۱۲ ظهر گرما!....(طفلیا آرایششون پاک شد ای استاد چرا درک نمیکنی بخاطر شما.....)!!!
به دفتر رئیس گروه رفتیم... استاد چرا آقای انصاری نمیاد؟ اگه نمیان بریم؟
:خیر الان زنگ زدم توی دانشگاه و نزدیک دانشکده هستن!
یوهووووووو....
در حالی که از اتاق رئیس گروه خارج میشویم من:به به عجبی استاد انصاری تشریف اوردن!
و ناگهان:
استاد مانند جن در برابر من ایستاده و در حالی حرف منو شنیده لبخند میزند و من سرخ میشوم!و بچه ها از خنده ریسه میروند!..... و من با خجالت سلام آرومی میکنم و ایشون جواب میدهند....راهرو به قدری باریک است که من و استاد در تفکریم چگونه از کنار یکدیگر رد شویم آن هم به شیوه اسلامی!....بچه ها هم جر کرده اند و راهی برای ما نمیذارند!... سپس به قدری شانه هایمان می چرخانیمممم....تا استاد جان رد شوند و با این حال حالت اسلامی میشکند و کمی برخورد میکنیم!!!
سپس با سارا به گوشه ایی پناه می بریم تا رنگ سرخ من سفید شود!... بعد از آن استاد جان به اتاق مسئول گروه تشریف میبرند برای اعتراضات" ما هم میرویم و میبینیم بریزو بپاش است.. آنهم دانشجویانی زبان عمومی دارند و پسران محترم مغرور با ۱بار نه شنیدن دیگر ناز نمیکشند!...ما گوشه ایی پناه میگیریم در سمت چپ استاد تا سرشون خلوت شود و اون ۲نفر مخ زنی خود را به اتمام رسانند!... استاد مانند هویج سر کنده در حالی تیپ خوشکلی زده.... و احیانا شب قبلشان زلف های خود را کوتاه نموده اند.... چشمان مشکی خود را هر ۱۰ ثانیه ۱ بار به ما میدوزانند تا جیگر من را اتیشی نمایند!....و سارا هرهر کرکر میخندد!.... و من لبان خود را گاز میگیرم!.... بدون اینکه بدانم چرا این استاد مغرور چنین کاری میکند!.... مخ زنی آن دو نفر به جایی نمیرسد و ۹ او را ۱۰ نمیدهد! ما کم کم به سمتش میرویم .... اول به بنده میگود شما .....میخوایی برگه ات رو ببینی؟ میگویم :نه استاد من خوب شدم مشکلی ندارم!... تبسمی میزند!... آن ۲ خود را شدید لوس میکنند بلکه با کرشمه نمره ایی بگیرند با آنکه اونی افتاده ازدواج فرموده!.... اما استاد چشمان خود را گرد میکنند و با لحنی جدی میگوید خیررررررررررررررررررررررر اصلا! یا سر کلاس شلوغ کردید یا تقلب سر کویز! حتی ۹.۵ نمیدم بهت که مشروط هم بشی!.... و به دوستش میگوید شما کلاهت را بنداز هوا ۱۰ شدی و گرنه به شما هم عمرا ۲۵صدم نمیدادم!.... خیلی اذیت کردید و نخوندید!.... آن دو بسی کم می اورند!و میروند!
من و سارا به ارامی صحبت میکنیم:سارا خواهش و التماس و استاد برگه شو نشونش میده میگه ببین ۵ شدی ۷ دادم!.....نخوندی! من خیلی ارام گفتم استاد باور بفرمایید با سارا کتابخانه بودیم و چقدر خوندیم!.... استاد کرشمه ایی می اید!...سارا باز شروه میکند به التماس...لااقل ۹.۵ بدید مشروط نشم!خواهش و التماس.....و استاد میگوید خیر ۳تا کویز هم نبودی....!!!! ثانیه ایی ارام میشوند و من ارام میگویم:استاد لطف بفرمایید ۹بدید مشروط نشه٫خواهشا....! استاد خیره میشود ....بنده آب میشویم!..... با همان نگاه به سمت من امارو به سارا: من فقط بخاطر شما باید لیست رو از اول بنویسم!باشه!....
و نمره رو خط زد و درست کرد! من:
سارا: ![]()
![]()
استاد:
۹.۲۵ من:استاد جسارتا ۹.۵!.... استاد:چشم ۹.۵!و چشمانمان گرد میشوند از حرف شنوی و لطف آقا!..... آن ۲نفر نیز خود را کشتند!نداد حتی ۹.۵!
تشکر کرده و خداحافظی و باز میگردیم داخل سالن....سارا: زهره بگم بیان به جای ۱۶ بهم ۱۷ بده من نمراتم خیلی پایینه این ترمی مشروط میشم نامزدم میکشتم!....
خداوندا بکش مارا!
باز میگردیم پیش استاد!
روز از نو روزی از نو!
استاد ۱۷ میدید؟استاد :مممممممممممممممم...آخه.... (من هیچی نگفتم")استاد گفت ببینم حالا چه میشه!
بیرون میرویم و یادمان میافتد ببینیم ترم آینده هست؟
تابلو میشویم و باز میگردیم که استاد به داخل دفتر رئیس گروه رفته:و رو به ما میگه متاسفانه ترم آینده کرمان نیستم و قلبمان میترکددددددددددددددددد!
باز سارا آبغوره میگیره من بیان ۱۷ میخوام!و من را مانند مگسی میکشاند که من به استاد بگم چون حرف من رو قبول کرده!.....من گفتم به مرگ خودم حرفی نیست از چشماش خجالت میکشم!...برو من پشتتم!
برای ۴مین دفعه:سارا رو به روی استاد و ناز کشی...منم از پشت دیوار سرک کشیدم... ناگهان استاد جهید و بهم نگاه کرد یعنی مچ گیری!و تبسم زد و من .....!!!!
بهش گفت باشه!!!....
بیرون امدیم!
استاد هم جا به جا شدن و نزدیک در نشستن!
ناگهان یکی از همکلاسیان امد با برگه انتخاب واحد ترم تابستان!....و حالا شروع به بد وبیراه به انصاری!....مردیکه...........جلسه آخری میگه کویزها نمره دارن و..... (خوبه خانم پاس شدن)*و کلی بد گفت.....منم گفتم:عزیز من اروم باش.... طفلی خودش همون اوایل گفت کویزها جز نمرات امتحانند شما تشریف نداشتی بنده خدا گناه داره زشته بد نگو!!!.....
ناگهان دیدیم کسی پشت سرم است!استاد بود!
جا خوردم استاد تبسمی بسیار دلنشین بر لب داشت و بر چشمان بنده خیره شده بود!!!
سارا و اون دختره کف کردند! استاد دید داره تابلو میشه الکی دستشو گذاشت روی دستگیره در اتاق مسئول گروه گفت :ااااااااا....خانم(...)رفتن؟!!!!
سارا:با تعجب:بله استاد!!!!
استاد:اوهومممم...مرسی!
و نگاه قدرشناسانه یی بهم کرد و رفت!
از کف رفتم!
و خلاصه با خندهای سارا رفتیم آخرش....!!!....سارا گفت :خیلی ازش طرفداری میکنی بایدم بکنی به حرف من گوش ندادبخاطر سرکارخانم ۹.۵ داد!!!!.....این آقای مغرور که به دخترا حاضر نیس حتی مستقیم نگاه کنه چرا نگاهشو برمیگردوند بهت نگاه میکرد؟گفتم ولم کن بابا چه میدونم!![]()
***
ای وای...ای وای....خوابم یا که بیدار.....ای وای آره انگار اینجاست نازنینم
چشمام مست و قلبم شده شیدا....باور ندارم عشق بازم شده پیدا.....
۲.عصر ساعت ۷ با مادر گرامی میرویم ثبت نام کیش ایر!...بنا بر اصرارهایشان برای اینکه بنده در خانه مگس پرانی نکنم!!!!...زمانی وارد کانون میشویم این آهنگ را گذاشتن!آریان ۴....و همین آهنگی نوشتم...که با احساسات ما همخوانی دارد!
مامان نشست و من رفتم بالا پیش استاد که توی دانشگاه هم استاده و اینجا مسئول آزمون تعیین سطح.... میروم و میشناسد و تحویل میگیرد....میگویم استاد حوصله تعیین سطح ندارم!!! آسونن!... تازه اسپسکسنگ من خوبه استاد انصاری که همینجان بهم ۱۹.۵ دادن توی دانشگاه! استاد میگه:ااااا...اینجوریاست؟؟؟ باشه"تو پاسخنامه خالی بیار وپول تعیین سطح رو میخوان اینا بده من بالا میذارمت!..اما حالا چون شک نکن ۵تا در میون علامتی بزن!
منم با خوشحالی میپرم بیرون"و سرک میکشم توی اتاق اساتید!!!
ناگهان میبینیم استاد انصاری که چرخیده به سمت چپ و مشغول صحبته "ناگهان میخواهد خودش را جمع و جور کند که ما میبیند مانند جهنده ایی میجهد و توهمی شدید بهش دست میده!....و من میروم که فرار کنم... دیدیم دلمان نمیذارد برگشتیم دیدیم استاد توهمی شده شدید...و سریع باز میگردد و توهم خود را با دیدن من تکمیل میکند!!!!...سری تکان داده و مانند لبو سرخ میشوم میروم پایین!..
چقدر اسون میرن اما لحظاتی تو رو دارم......
۳.در اتاق تعیین سطح نشسته ام و این اهنگ در حال پخشه.....و زن و شوهر جوانی در حال تقلب!
باز تپش های دل بی پناه... باز تو ومن بازم همون نگاه....
هنوز برام همونی همون نفس تو سینه م...بگو تو بهترینی با من عاشقترینم؟
در حال پخش .....و من دیوونه وار به جای جواب به سوالات به دیوارا خیره میشم ...و گوش میدم
وقتی عطرت تو هوامه نفسات تو لحظه هامه چه جوری آروم بگیرم....وقتی هیچکی تو نمیشه تو نگات عشق همیشه ....چرا تو حسرت بمیرم؟
و خانمه از روی دستم جوابها نگاه میکنه!..... در حال که مامان معطله!
اگه بی تو تنهام گوشه ایی نشستم....تویی تو وجودم بی تو با تو هستم!
۴.ومن همچنان با بهت لذت بخشی گوش میدم!........
من اگه جای تو بودم خورشید و میدادم و به شب تو میرسیدم....حس زنده بودن و توی لحظه لحظه با تو بودنم میدیدم...
۵.سرانجام آدم میشوم و پا میشم..... میرم بالا استاد نگاهی میکنه....۱۰تا در میون زدم! گفتم استا خودتون گفتین منم حوصله م نذاشت! گفت:اشکالی نداره! بشین"
با هم کمی مکالمه کردیم"....و من رو سطح بالایی گذاشت"...تشکر کردم و رفتم!....
پایین هم اسم و شماره موبایل و.... گرفتن و روز بعد هم که شهریه ریختم بانک...ثبت نام تکمیل شد!و داشتم بعد ثبت نام میومدم پایین دیدم کسی نیست و بازم آریان گذاشتن منم شیطونیم گل کرد و گفتم :ای وای ای وای....آره انگار.... دیدم وای خدا! سرایدار کانون توی پله های بالا واستاده و طی خودشو داده زیر بغلش و بابهت نگام میکنه!....لابد میگه این خل شده!....من خندیدم و سریع رفتم پایین!![]()
حالا بماند که همین انصاری استاد همین سطحی من هستم هم هست!!!! چون معمولا استادا سطحها جدا کردن...
***
*آریان شدیدا حال داد!...خاطره انگیز شد!![]()
*اگر این استاد من نشه من میمیرم
.....میخوام خوب!
*از محسن ۱ کاملا بی خبرم!
*سارا ۲شنبه پیشم بود"چقدرررر خوش گذشت!!!....
*مروارید جون آدرس بده برات بفرستم کیک!![]()
*گاهی اوقات شدیدا دلمان میگیرددددد!!!![]()
*******دوستان بعضی جاها اگه خالی افتاد با موس های لایت کنین بخونین"نمیدونم مشکل منه فقط یا نه نوشتها کامل نمیان روی وب!....اول و وسطا مشکل داره"خواستین بخونین حواستون باشه!![]()

خوب مرواریدجون هم گفتن چرا نگفتی تولدته...؟ خوب یادم رفت
....شرمنده! خوب پیر شدم دیگه ۱سال رفتم بالاتر!
..... امسال برخلاف پارسال که رفقا و ... دعوت کردم امسال در کمال آرامش با خانواده بود! بابا و مامان و داداشی!
.... کادو هم خوردیم"دوستان هم سارا و دخترخاله و یه چند تا دیگه با این حال بهم هدیه دادن...و آترا جونم هم زحمت کشید ...
این دختر معلوم نیست کجاست!

ای وای....بابا بخدا دیگه حالم بهم خورد بس که امسالی رفتم عروسی و....!!!! تازه همه هم درجه ۱...و بیچاره جیب بابا!...با این قیمتهای خوشکل بازار سکه!!! و.....
هنوز مث اینکه پسر عمه عزیز مرداد داماد میشوند.... و کسی ول کن قضیه نیست!.... امیدوارم بعد از این مدتی جیب بابا و آرایشگاهی که میریم اروم بگیرن!...... دانشگاه گناه داره بذارین پولا بمونن واسه اون!
....
* چیزی برای گفتن نیست!
*استاد عزیز سوسول مجرد
.....هنوززززززز نمرات ما را نداده!!! الهی نترکی پسر!!!! لابد رفته جوجه خریده داره بازی میکنه!
....و به فکر قلب ما نمیباشد!
*هوا عجیب گرم است!!!! خدایا خفه شدیم!

صبح شنبه هم با ۱۲۰۰کیلو استرس با سارا رفتیم برای دیدن نمرات ناپلئونی!...که من سکته کردم از ترس!....اما هر چه گشتم نمره فرانسه رو ندیدم!!! خدا میدونه چقدر زار زدم!
بقیه رو پاس شده بودم که البته بعضیاشون مقداری ناپلئونی بودن!...!!!
هوا گرم بود زود برگشتیم خونه"
صبح ۱شنبه رفتیم ببینیم استاد انصاری نمرات رو نداده!!!! دیدیم نه هنوز خبری از جنابعالی نیست!معلوم میشه ایشون احیاناحوصله تصحیح کردن برگه های بیچاره مارو ندارن! بالاخره زندگی مجردی و خوش گذرونی و استاد کانون و..... منم بودم حوصله م نمیذاشت!![]()
بعد دوستمون فرزان رو دیدیم (فامیلشه)*ایشون میخواست ترم تابستونی برداره که من و سارا اصلا امسال حوصله ترم تابستونی نداریم!...یک مقدار با این دوستمون بالا و پایین و طول و عرض دانشکده رو طی کردیم!.... ما رو تا طبقه 4 کشوند بالا و چون این آسانسور خیر ندیده همیشه خرابه و هر وقت درسته ترس از خراب شدن نمیذاره ازش استفاده بهینه بشه.... مث 3موش آبکشیده در گرما بالا و پایین شدیم!!! خانم خواستم نمراتشون رو ببینند در یه درس دیگه منم گفتم فرزان اگه نداده باشن منو بغل میکنی میبری پایین!
....البته که خوب داده بودن و این دوست ما نفس راحتی کشید!
منم اونروز دوربین رو بردم دانشگاه و آی که چقدر خوش گذشت و عکس و فیلم یادگاری گرفتیم!...وپشت جا استادی اداشونو در اوردیم و ترکیدیم از خنده!
بعدش هم رفتیم بوفه که پرنده پر نمیزد و اونجا هم عکس یادگاری گرفتیم و بس که خندیدیم و ....غیب کنون و..... سرخ شدیم"
خیلی خوش گذشت ۱شنبه"...
عصرشم توی آرایشگاه نشسته بودم که نوشی خانم اس ام اس داده که بچه درسخون فرانستو چقدر خوب شدی!منم فکر کردم شوخی میکنه و.....تا رسیدم خونه بهش زنگیدم ترکیدم"....
کشتم نوشین رو به زمین و زمان قسم خورد نمره منو هفته پیش رویت کرده پاس شدم!
.....و چون توی بردها جا کمه و استادا نمرات جدید رو دادن بخش قبلیا رو کندن!و داغ دیدن نمره پاسی رو به دل ما گذاشتن!.... یک نفسی تازه کردم و کلی ازش تشکر کردم بخاطر خبر خوبش!
......***
*حالا دیگه کم کم تابستون واقعی داره میاد و منم فعلا باید دنبال گواهینامه عزیز ....(وای هنوز کارای بانکی و تحویل مدارک و معاینه چشم....آئین نامه و شهر مونده!
...) و با توجه به پافشاری خانواده به دنبال ثبت نام در کانون کیش ایر!گر چه دوباره مهر میشه و من ساعتام قاطی میشه و ......اما خوب به قول بابا مبگه از بیکاری بهتره!
*یه پازل ۱۰۰۰ تیکه خریدم اونم از بیکاری درست کنم بد نیست!![]()
* بقیه شم .....عروسی و....
*۲۰ تیر هم تولد داداشی!....آییییییییییی راستی ۷تیر تولد خودم بوددددددددددددددد!
.....یادم رفت ها!
حالا!
خوش بگذره!
..

تصمیم بر این نهادیم کمی آدمتر شویم!
و از خر شیطان کمی پیاده شویم!
**بازم نصیحت داداش!!!!
**آرزومندم پایدار باشد...لااقل چند روز یا هفته!
این دل خیلی بی وفاست!خیلی....
***
۴تیر نزدیک بود از امتحان جا بمونم"تی وی که با صدای گوش کرن منو پروند و صداشو کم کردم"بعدشم جیغ موبایلم و خفه کردم"شب خوابم نمیبرد"توی فکر بودم....
۸امتحان بود و نزدیک ۷:۲۰ بابا با صدای موبایلش پرید"و گفت زهرهههههه مگه امتحان نداری؟
منم مث مگسی که مگس کش دیده باشه پریدم!
دستشویی و طبق معمول جلو آینه"موهای لعنتی که حموم میرم باید با ۱۰۰کیلو ژل بخوابن!...از اون ور سارا بلا نگیره تک میزد یعنی کجایی؟؟منم تک زدم اومدم...
بین سردر تا کتابخونه ۶پایی راه رفتم!!! بماند چند پسر خل بهم خندیدن :بدو قرارت دیر شد!!!
هرهرهر...روز امتحان کدوم احمقی به فکر این چیزاست؟
سارا توی سالن مطالعه داشت خر میزد"....نشستیم مرور..نوشین هم هی غر میزد من استادم بدتره....گفتم نه عزیز این استاد محسن ما بدتر میگیره چون گفت بعضیاتون طول ترم اکتیو نبودن و منم خیلی سخت میگیرم!!!!
**و واقعا منتظر یک امتحان سخت فراطبیعی بودیم!!!!
با ۱۰۰۰ دلهره رفتیم جامونو پیدا کردیم و دیدیم شانسکی با سارا کنار همیم"سار جلوی من بود و ته سالن!!!!یعنی پشت من دیوار بود!!! و یک پسره پخمه که صداش در نمیومو کنارم....!!!
تا شروع امتحان با سارا و رویا و .... در هم میلولیدیم!...ریس دو بود!
اومدیم بنشینیم مث بچه ادم روی از اونور:هوشمند.....آهای ...بیا...
چیه رویا؟
ببینم استاد میاد خودش؟
من:هی های...استاد جیگره!!! نمیدونم فرزان گفت روز امتحان ترجمه نبوده" گناه....بچه سوسوله خواب داره..ناز داره!
رویا:هی زهی....ببین اون استاد نیست من نمیبینم"(و عینکاشو دقیق کرد)"
منم عینکام چسبوندم به چشام :ایییی به نظر میاد خود نفسش باشه..(قلبم در امد...چشمانم اشک زد)! میخوای رویا عینکامون بذاریم رو هم ببینیم چی در میاد؟
سارا بابا بیا ببین این خودشه؟
سارا:آره"خودشه!
به به ....زهره میبینم که....
هووییی...برویم بشینیم!
نشستیم"دقیق زل زدم جلوی سالن"آره خودش بود"با تیپ جذاب همیشگی اش...پیراهن سفید با راه راه باریک...و شلوار مشکی براق"و صورتی که معلوم بود هم خوابش میاد و هم حمومی هم رفته!!!!و خیلی جذاب بود....
داشتم برای اخرین بار روی کلمات نگا میکردم دیدیم داره مث فنر برگه ها میده و میاد...وای اومد...برگه چپوندم توی کیفم"وای موبایلم...اوردشم بیرون خاموش کنم...استاده رسید بهم...نگاهی ویران کننده انداخت و دلم لرزید...سریع خاموشیدم...برگه داد سلام کردم: سلام...حال شما؟
گفتم:توی نفسو میبینم خوبم! البته در اندرون افکار!
دهانمان باز ماند از اسونی امتحان!!!!!......شنیده بودیم سخت گیره!شنیدم گفت سخت میگیرم از کلاستون! عجب وروجکیه!!!!
توی کف ش بودم دستم لرزید!
قدم میزد....
الکی میومد آخر...
وا یمستاد...دست میکرد تو جیبش خیره میشد...منم از روی برگه زیر چشمی نگاش میکردم"میرفت....می امد....میرفت...میامد....می ایستاد زل میزد"داشت دیووانه ام میکرد!
اینایی گیر من میفتن نمیدونن من به نگاه چشم سیاه حساسم؟
یک بار بهش زل زدم خندیدیم با هم! مراقبه چپ چپ نگا کرد! (حتما میگفت چقدر رو سفیده به استادش خیره میشه میخنده)!
تقصیر خود محسن بود!
ردیف سمت راست من مال استاد نوشین اینا بود....۶۵۰ بار استاد محسن ما الکی میرفت توی اون ردیف و میخواست از جلوی من رد شه بره توی ردیف بچه های خودش...منم پهاهام عمدا مینداختم روی هم...این میرسید زل میزد...منم پاهام جمع میکردم اروم میرفت و....روز از نو روزی از نو....
پشتش بهم بود دستاش تو جیبش....چقدر شخصیتش دوست داشتنیه!!!!....چقدر بهش اوایل ترم تیکه انداختم!!!....حالا......شد مث جریان محسن ۱ !
نوشته بودم دلم نمیومد برم....واییییییییی از مراقبه عوضی...میبخشی بی ادبیه اما اعصابم خرد کرد زنیکه تازه به دوران رسیده...اسکول!
فکر میکرد من تقلب میکنم انگاری با چسب چوب چسبوندش به صندلی کناری من!یا وا میستاد زل میزد به برگه ام!!! نگاش کردم اخم کردم! خر بی سواد!
۱۰نفری رفتن"..استاد نوشین اینا غر میزد ۲دقیقه دیگه میگیرم!زود باشیننننننننن....
اوههههههه سالن گذاشت روی سرش ...
اما استاد ما!آروم بود و مظلوم!....مینشست روی صندلی بعضیا که رفته بودن اما باز پا میشد میومد سمت من....
مراقبه دیگه خسته شد...گفت:آقای انصاری...چقدر دیگه؟نگا کرد روی ساعتش گفت ۱۰ دقیقه دیگه"
مراقبه آهی کشید!
بازم ما نمیدادیم برگه هامونو....مراقبه غرید:بسههههههههه پاشین...استاد خندش گرفت!
من خوشم اومد جرشو در اوردم!جر مراقب رو!
با سارا برگه ها دادیم استاد که کنارمون بود....گفتیم:مرسی استاد اسون بود"گفت:خواهش میکنم"باهاش خداحافظی کردیم اومدیم پایین"
سارا وسط سالن جیغ میزد:اوووووووووهووووووووووووو چشم دلم روشن استاده گیر کرده بود روی تو...چقدر نگا کرد هی اومد هی رفت....
منم خندیدم"گفتم اره تابلو کرد"نمیدونم چرا!
پایین توی پله ها نوشین خفه م کرد مال اونا سخت بوده"
دیدیم انصاری جون اومد"
نوشین جیغ زد:زهرهههههههه انصاریییییییی
من نگا کرد گفتم: هیییییی اروم میفهمه!
ما همزمان اومدیم از پله ها بریم پایین که استاد افتاد پشت سر من!
منم دیدیم موقعیت خوبه به همکلاسیم:به به"چه مهربونه"آسون گرفت"الهیییییی مهربونههههههه
استاد با تبسم از کنارم روی پله ها رفت پایین و زیر چشمی نگام کرد!.
پایین همه ریختن سرش!
خیره خیره نگاش کردم"اونم توی اون شلوغی پیدام میکرد نگا میکرد!
اومد بره"منو و سارا افتادیم دنبالش:استاد نمره خوب بدیننننننن"
خندید گفت چشم!
منم با خنده نمکی گفتم"آره مث بیان!
نگام کرد خندید!
لابد میگه پرو!
داشت بازم از پله ها اصلی میرفت"پشت سرش جیغ زدم:سارا این نفسمههههههههههه....
استاد داشت میترکید از خنده!
سارا گفت ای پرووووووووو بیا بریم ببینیم نمرهای بقیه درسا!و منو کشوند و برد!
درک ۱۶.۲۵!هورا! ترم پیش افتاده بودم!
خبر مرگم میترسم برم فرانسه و کلیات و متون رو ببینم!
حالا نکنه این محسن ما قربون صدقش رفتیم بندازه مارو!
نه بچه خوبیه!
(به خدا خیال پردازی نبود این پست!!! همه اش حقیقته...من چطورم شد؟)؟؟؟
گفتم دل بی وفاست!
نه؟
(انگار نه انگار محسن دیگری هم بوده)!!!!
خواب هر دو رو میبینم هنوز!!!! محسن دانشجو نگران و افسرده"محسن استاد با من و شاد!
**تعبیرش چیه؟
****

میشه دستاتو گرفت تو این تاریکی
میشه تا آخر عمر با خیالت سر کرد
میشه عاشق موند و عشق رو باور کرد
تا تو هستی ٫جز تو همه چی ممنوعه ست
عشق دل کنده از این کوچه باغ بن بست
من توی آغوشت گرم بودم یا سرد؟
کاش شب میفهمید٫روز باور میکرد
بغض یه دنیا رو از دلم کم کردی
من فقط ٫من بودم٫منو آدم کردی
عشق حادثه ایی ست٫من خیانت کردم
اگر یادم باشی زود برمیگردم...
ای خدایی که برام تو شبا فانوسی
هل میشم وقتی تو منو میبوسی....
**(احسان خواجه امیری)**
